راز



تنبلی هم به نوعی بد دردیه و من دچار در تنبلی درمورد آپ کردن وبلاگ شدم

همسر اینروزها سرما خورده و مدام ناله میکنه و هی میگه اینو بده اونو بده و یه مثل قدیمی هست که میگه نازکش داری ناز کن نداری بازم ناز کن بالاخره نازکش پیدا میشهنیشخند

تو محل کارم یه جابه جائی دارم ( عین فالگیر ها گفتم) ،دارم میرم یه قسمت بهتر و به کوری چشم یه مشت حسود که همیشه همه جا حسودا هستهورا

خلاصه یکم سرم شلوغه و بنا به دلایلی که من میدونم و بنفشه جونم نمیتونم تند تند آپ کنم. تو فکرش بودم که کلا اینجارو تعطیل کنم ولی دلم نیومد

اینجا رو گذاشتم برای روز مباداقلب

همتون دوستای خوبی بودین. یه وقتهائی که دلم گرفته بود با کامنت هاتون باعث دلگرمیم شدین و از همتون خیلی خیلی ممنونم

پ.ن: خداحافظی نیستا نرین دیگه به من سر نزنین

پ.ن : میگه محبت محبت میاره در مورد شیطان ( میشناسینش کهچشمک) اوضاع اینقدر محبت آمیز شده که خودم هم فکرشو نمیکردم

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط بی نشون نظرات () |

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتای بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

مث یک دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا

اینم حس امروزم بود. خیلی دلگیر بود و دلتنگ

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط بی نشون نظرات () |

دیشبخواب دیدیم مردم

از مردن میترسم. ازاینکه دیگه نباشم وحشت دارم.ازاینکه کسی بمیره هموحشت داره

حالا فکر کنین دیشب تو خواب چه جوری مردم؟

سوار آسانسور محل کار بودم که آسانسور پرت شد و من مردمسبز

صبح میخواستم سوارآسانسور بشم یاد خوابم افتادم ناخودآگاه راهم رو کج کردم و از پله ها رفتم بالاخجالت

خنده داره نه؟

پرت شدن آسانسور از ترسهای قدیمی منه

حالا فکر نکنیم من چقدر بچه ترسو ام ولی خوب میترسم دیگهنیشخند

ترسهای من

١- مرگ( چه خودم چه عزیزانم)

٢- سوسک

٣ - مارمولک

۴ - آسانسور

۵ - ارتفاع

۶ - سرعت( البته درصورتیکه خودم راننده نباشم)

٧ - تنهائی

هر کی دوست داره میتونه برام بنویسه از چه چیزهائی میترسهقلب

 

پ.ن: لطفا ترسهای دنیوی رو برام بنویسین و عرفانی و فلسفیش نکنین

پ.ن: از آقای همسر هم اصلا نمیترسمخیال باطل

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط بی نشون نظرات () |

دیشب موقع خواب

آقای همسر:یکم بیا اینورتر

من هم یکم رفتم اونورتر به سمت جای خواب آقای همسر

آقای همسر سبز: بابا عجب روئی داری.  من دارم از تخت میافتم پائین، تازه بهت متلک میندازم بیشتر پیشروی میکنی

من:قهقهه

چند دقیقه بعد

آقای همسر: جائی رو سراغ داری که سیم خاردار نصب کنه؟به اندازه ٢ متر در یک سانتیمترسوال

من : نه ولی فکر کنم تو نیازمندی های همشهری بگردی باشهخمیازه

بعد ناگهان متوجه متراژ مسخره سیم خاردار شدمیول

من: کجا رو میخوای با این اندازه مسخره سیم خاردار بکشی؟

آقای همسر : وسط تختخواب رو. بین خودت و من تا دیگه نیای جای  منو تنگ کنینیشخند

 

پ.ن: من و همسر تاصبح سر اندازه جای خواب و پتو با هم دعوا داریم

پ.ن: پتو رو هم جدا کردیم ولی من باز نصفه شب پتوی اونو هم میکشم روی خودم

پ.ن: دکتر خوب سراغ دارین؟

نوشته شده در دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط بی نشون نظرات () |

تو شرکت آقای همسر یه اتفاقاتی در حال افتادنه

و اینجور که بوش میاد آقای همسر قراره یه سمت مهم بگیره(البته فعلادرحدشایعه میباشد)

دیشب به مگفت یه چیزی نذر کن بلکه این شایعه درست از آب در بیاد

نمیدونم چرا خودش نذر نمیکنه.

حتما از اونجائیکه همه کاراشو من باید انجام بدم خوب باید به جاش نذر هم بکنم

دو روز  دیگه احتمالا باید به جاش فکر هم بکنم و هزارتا  کاره دیگه....

خلاصه ما نذر کردیم شما هم دعا کنید بلکه شایعه به حقیقت بپیوندهقلب

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط بی نشون نظرات () |

بعضی وقتها ازاینکه آقای همسر  در مورد من غیرتی بازی به خرج بده به خودم میبالم

مثلادیشب یه  مهمونی دعوت شدیم که از اول تا آخرش هی در شک و تردید بودیم که بریم یا نه و آخرسر تصمیم گرفتیم بریم چون زشته و گفتیم میایم

من یه تونیک پوشیده بودم با ساق مشکی و چکمه های بلندتا زیر زانو

تو مایه های تبرج و اینانیشخند

تو خونه هی خودم رو تو آینه نگاه میکردم و با خودم میگفتم به به عجب تیپی زدی

وقتی رسیدیم اونجایه سئوال بزرگ ذهنم رو مشغول کرد اونم این بود که من خیلی منگل و عقب افتادم یا اینا خیلی پیشرفته و های فشن هستند؟

البته هنوزم هم جوابی این سوالم پیدا نکردمسوال

تو مهمونی به این نتیجه رسیدم که قحطی پارچه دامنگیرمون شده و خدا رو شکر کردم که من پارچه به حد لازم ذخیره دارم

قد ها بلند بود از ١٧٠ برو  تا هر جا که دلت خواست ، و نسبت بلوز و دامن به قد نسبتی بس معکوسابرو

بعضی ها هم یه جاهائی رو تتو کرده بودن که من همیشه فکر میکردم کی اونجا رو میبینه ولی دیشب خودم دیدم و فهمیدم اشتباه میکردمسبز

خلاصه آقای همسر هم چهار چشمی مراقب بنده بودنعینک. البته بی جهت نگران بود چون اونقدر موارد قابل دید زدن بود که کسی منو نمی دید

و من اونجا به خودم بالیدم که چقدر همسر منو دوست داره و از من مراقبت میکنهقلب

یه خانومی با ١٧۵ قد و فکر کنم ۵٠ کیلو وزن به نظرم بسیار مانکن اومد و به آقای همسر گفتم من اگه جای اون بودم دیگه هیچ غمی نداشتم( البته از لحاظ رژیم غذائی عرض میکنم) و آقای همسر گفت عزیزم به نظر من تو بهتری اون چیه دو پاره استخوان چشمکو من کلی ذوق فرمودم و با رژیم خداحافظی کردمنیشخند

پ.ن: من و آقای همسر دیشب به این نتیجه رسیدیم که بابا اروپا بره لنگ بندازه

پ.ن:چقدر زندگیون و مدل زندگی کردمونو دوست دارم

پ.ن: آدم با هر ننه قمری معاشرت نمیکنهبازنده

نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط بی نشون نظرات () |

ما هفته پیش سه تا مهمون خیلی خیلی عزیز از اونور آبها داشتیم و یک هفته بصورت دربست درخدمتشون بودیم تا اونقدر بهشون خوش بگزره که باز هم بیان پیش ما

سه تا عمو که اونقدر حرکات و رفتار و طرز صحبت کردنشون شبیه بابام بود که ما تو این یکهفته فکر میکردیم بابا هنوز هست و موقع رفتن خیلی دلمون گرفت

آقای همسر  این روز ها خیلی محبت میکنه و همه فامیل عاشقش شدن

البته عشق اهورائی نه ها از همین عشقهای دم دستی و سر دلی(بدجنس شدم)شیطان

مامان میگه آقای همسر پسرمه دامادم نیست و دیگه هیچ کسی نمیتونه جاشو بگیره از بس مهربونه

حسودیم شد بهش ولی ته دلم قند آب میشه ، با این انتخابم

امروز مثل اون پنگوئنم که چهارشنبه بعد ازظهر داره از سرکار میره خونه و قطعا شنبه هم شبیه همون خرسم که داره جون میکنه تا صبح شنبه بره سر کار

نمیدونم دیدین بلوتوثشو یا نه

فرداو پس فردا هم مهمونی توپ دعوتیم

این بود علت کم پیدائی من دراین یک هفته اخیر

 

پ.ن:بعد از یکهفته خوردن و خوابیدن خونه مامان تنبلیم میاد کارکنم

پ.ن: برای بابام( امروز رفتم توی کمد لباست و تا میتونستم بو کشیدم.هنوز لباسات بوی تو رو میدن)

پ.ن:با ما بودی ، بی ما رفتی ، چو بوی گل به کجا رفتی؟تنها ماندم ، تنها رفتی.........

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط بی نشون نظرات () |

من چند روزی نبودم . بهتره بگم مرخصی بودم و همه چیز رو تعطیل کرده بودم

اگه جواب کامنت ها رو دیر دادم معذرت میخوام

شب یلدای جالبی داشتیم

بیشتر دوستای عموم بودن و چند نفر از افراد فامیل

قرار شد به نوبت هر کس یه خاطره ازش تعریف کنه و بعد براش یه فال حافظ گرفته بشه

شب جالبی بود و من به این فکر کردم چه خوب بود اگه آدم ها فقط بعد از مرگشون عزیز نمیشدن و در طول زندگی هم میشد شبهائی رو در نظر گرفت که وقتی همه دوستان و فامیل دور هم جمع میشن برای بقیه خاطره ای از کسی که دوستش دارن تعریف کنن تا آدم بفهمه که اونائی که باهاش معاشرت میکنن چه خصوصیاتی رو دوست دارن و یا چه برخورده هائی ناراحتشون میکنه

نظر شما چیه؟

پ.ن : همه به خاطره من و آقای همسر از عمو، کلی خندیدن.

نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط بی نشون نظرات () |


Design By : Night Skin

کد آهنگ در موزیک رضا

کد آهنگ در موزیک رضا